نلی و علی و فینگیلی

سلام                

بعد از مدت ها اومدم ... دیروز نزدیک خونه مامان یه شوی لباس بچه بود ... ساعت 11 رفتیم و کلی خرید کردیم ... البته کلی که نه حدود 350000هزار تومن ... اینا یه تعدادیشون هستن که از تو وبلاگ خانم فروشنده عکساشو برداشتم ... بقیه شونم خودم باید عکس بندازم ... فقط هفت تا جوراب شلواری خریدم ... جمعه هم قراره برم بقیشو وسایلشو بخرم با مامان و علی ... تخت و کمدشم سفارش دادیم که اگه تو سایت آپادانا باشه عکسشو میذارم براتون ... البته قرار شده دهم برام بیارنش ... هنوز موکت کف اتاقو عوض نکردیم و پرده ام نگرفتیم که ایشااله تو این هفته انجام میشه ... دیگه چیزی نمونده فقط حدود دوماه وقت داریم ... امیدوارم همه چیز مرتب و منظم و به موقع جور بشه ... خیلی نگرانم ... دیشب اصلا خوابم نمی برد ... از یه طرف همه میگن زیاد لباس نخر برای اینکه بیشترش بلااستفاده میمونه از یه طرفم فک می کنم اگه کم بیاد چی ؟؟؟؟

زود میام با یه عالمه عکس ...

اینم سرویس خواب شازده خانوم ما که از صبح تا حالا داره فوتبال بازی می کنه ... قربونش برم الهی ... راستی بچه ها جون در مورد اسمم لطفا دوباره نظر بدین ... آرشیدا یا نیروانا ؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

امروز هشتمین سالگرد ازدواجمونه و امسال با دختر گلمون این روزو جشن می گیریم ... چشمک

دیشب دوباره رفتیم سونو و مطمئن شدیم که نی نی عزیزمون دختره قلب

رفتیم تو هفته 28 و دیگه حدود هشتاد روز مونده که یه عروسک کوچولو رو بغل کنیم فرشته

هنوزم تقریبا هیچی خرید نکردیم براش و قرار از یکی دو هفته دیگه شروع کنیم ایشااله ...

راستی اسم دخترمونم به احتمال زیاد آرشیدا میشه ... البته اون یکی گزینه هم نیرواناس ...

دیشب دکتر گفت صورتش گرد و تپله و یه چونه گرد کوچولو با نمکم داره ... بینیشم کوچولوئه و چشماش درشت ... دخترم 1026 گرمه و قدشم 34 سانت ... الهی قربونش برم همه چیش نرمال بود ... دلم می خواد زودتر بیاد و بتونم محکم بغلش کنم ...

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

امسال تعطیلات عید رو با دختر عزیزمون گذروندیم ... هفته اول تعطیلات علی سرکار بود و از هفتم دیگه خونه بود. روز هشتم رفتیم شمال که خیلی خوش گذشت مخصوصا دوروز آخر که مهمونم داشتیم و کلی خندیدیم ... یازدهمم برگشتیم که جاتون خالی 14 ساعت تو راه بودیم ... چالوس بسته بود مام مجبور شدیم اومدیم تا فیروزکوه ... من که مچاله شده بودم ... بارون وحشتناکیم که می بارید بیشتر منو می ترسوند ... ولی کلا یکی از مسافرتای خوبمون بود ... دوازدهم و سیزدهم از خونه تکون نخوردیم و استراحت کردیم ... بعدشم که اداره اه اه اه اه ...

از دختر نازمون بگم که چند روزیه لگداشو از رو شکم هم حس می کنم قربونش برم .. برای اسمش موندیم (الانم داره کلی شیطونی می کنه اون تو انگار فهمیده دارم در موردش می نویسم) ... چند تا اسم هست که دوست دارم شمام دربارشون نظر بدین ... نیروانا - آترین - آرشیدا ...

 

 

[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

آخرین روز کاریه ساله و من کلی خوشحال از اینکه یه تعطیلات دوهفته رو درپیش دارم ... امیدوارم سال آینده برای همه ایرونیا پربار باشه و هر کس به هر چی که می خواد برسه ... امسال که بهترین سال تو زندگی متاهلی من و علی بود چون زندگیمون فقط یه نی نی کم داشت اونم دختررررررررررررررررررررر ... قربونش برم کلی هدیه گرفته هنوز به دنیا نیومده مخصوصا امروز از دو تا همکارام ... دیروزم خودم رفتم دبنهامز و سه چهار تا تیکه لباس گوگولی براش خریدم ... خرید لباس نوزادی خیلی مزه داره اصلا دلت نمی خواد از فروشگاه بیای بیرون ... حالا دوباره برای اطمینان بعد از عید میرم سونو که نکنه یه وقت پسر باشه بعد با مامان بریم برای خرید سیسمونی ... ایشااله تو سال جدید کلی عکس از خریدام میزارم اینجا...

امیدوارم سال 91 سال بسیار خوب و پرکتی برای همه دوستان و خونواده هاشون باشه ... همتونو یه دنیا دوس دارم ماچ

[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

نی نی

اومدم بعد از شش هفته ... اونم با خبر ....

نی نی عزیز ما یه دختر ناز و گوگولیه ... 

یکشنبه رفتیم سونو ... دو ساعتی طول کشید تا نوبتمون شد... وقتی دکتر گفت دختره دوتامون از خوشحالی داشتیم می مردیم ... فک کنم از همه اونایی که میومدن بیرون ذوق زده تر بودیم ...  

نی نیه بدون اسم ما !!!!!  222 گرم وزن و 19 سانت قد داره ...

سه چهار روزی هست که دختر خوشگلمون داره لگدای ریز میزنه ...

راستی امروز وارد هفته هجدهم شدیم ... تاریخ تولد هم فعلا 9 مرداده ...

 

 

[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

امروز وارد هفته دوازدهم شدیم و فینگیلی الان اندازه یه لیمو ترشه ... خوشمزه

پنج شنبه خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم و کل خوش گذروندیم ... عوضش جمعه در خدمت اسباب کشی مامان علی بودیم و هرچند که بنده اصلا کار نکردم ولی کلی خسته شدم ... از ساعت 8 صبح شروع شد تا یازده و نیم شب که بالاخره خوابیدیم ... داداش بزرگه ی علی خستگی ناپذیره و از اونجایی ماشین نداره فعلا قرار بود با خواهر علی بره تا خونه ... من دیدم این ول کن نیست رفتم به شوهرخواهر علی گفتم تو رو خدا برید اینم با خودتون ببرید تا پدر ما رو در نیورده ... خونه جدیدشونو خیلی دوست دارم و خودمم هوس یه خونه نو کردم که البته زهی خیال باطل ... خونه خودمونم که کن فیکون شده ... لوله های آب گرم رسوب داره و چون آب با فشار نمی چرخه تو لوله های شوفاژ هم شوفاژا سرده و هم آب گرم نداریم ... وای به حالمونه این هفته ... اینم از شانس زمستونی ما ...

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

شکر خدا مامان آنژیوگرافی رو انجام داد و دکترش گفت هیچ مشکل و گرفتگی نداره و مشکلش فقط عصبیه ... خداروشکر که قلبش سالمه ... هر وقتم بهش زنگ میزنم میگه داشتم خواب می دیدم پسرتو بردم بیرون گردش ... لباس تنش کردم و ... شکر خدا یه دفه خواب دختر ندیده ... فکر کنم وقتی بچه ما بدنیا بیاد نبینیمش ... والا انگار بچه مامانمه سوال

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]

رفتیم تو هفته دهم ... پریشب رفتیم دکتر همه چی طبیعی بود ... صدای جفت رو با دستگاه تو مطب شنیدیم ... یه چیزی مثل صدای قلب خودمون ولی ضعیف تر ...

دیشب خواب میدیدم یه پسر دارم اسمشم نیما بود ... نوزاد و کوچولو بود ولی حرف میزد نیشخند فکر کنم به مامانش رفته بود ... دکتر بهم گفت ماه دیگه برام سونوگرافی می نویسه ... تا اون موقع دق کردم من ...

25 آذر تولد علی بود ... هنوز کادوشو ندادم یعنی وقت نمی کنیم بریم بخریم چون شلوار می خواد خودش حتما باید باشه خب چشمک امسال خیلی تنبلی کردم اصلا حوصله خرید کردن نداشتم بهش گفتم هرچی خودت لازم داری برات می خرم ... ولی یه کیک خوشگل خریدم که بعدا عکس رو میزارم ... (یه سایت آپلود درست حسابی بهم نشون بدین لطفا)

فردا مامان میره بیمارستان برای آنژیو گرافی ... امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه ... منم صبح میرم بیمارستان با حامد و مامان ... برا مامانم دعا کنید لطفا قلب

این روزا حال و حوصله ندارم نزدیک امتحانامه و هیچی درس نخوندم همش استرس دارم ...

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست. زندگی ، آبتنی کردن در این رود است. وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم. دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!!
امکانات وب