نلی و علی و فینگیلی
 
قالب وبلاگ

امروز وارد هفته دوازدهم شدیم و فینگیلی الان اندازه یه لیمو ترشه ... خوشمزه

پنج شنبه خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم و کل خوش گذروندیم ... عوضش جمعه در خدمت اسباب کشی مامان علی بودیم و هرچند که بنده اصلا کار نکردم ولی کلی خسته شدم ... از ساعت 8 صبح شروع شد تا یازده و نیم شب که بالاخره خوابیدیم ... داداش بزرگه ی علی خستگی ناپذیره و از اونجایی ماشین نداره فعلا قرار بود با خواهر علی بره تا خونه ... من دیدم این ول کن نیست رفتم به شوهرخواهر علی گفتم تو رو خدا برید اینم با خودتون ببرید تا پدر ما رو در نیورده ... خونه جدیدشونو خیلی دوست دارم و خودمم هوس یه خونه نو کردم که البته زهی خیال باطل ... خونه خودمونم که کن فیکون شده ... لوله های آب گرم رسوب داره و چون آب با فشار نمی چرخه تو لوله های شوفاژ هم شوفاژا سرده و هم آب گرم نداریم ... وای به حالمونه این هفته ... اینم از شانس زمستونی ما ...

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نلی ]

شکر خدا مامان آنژیوگرافی رو انجام داد و دکترش گفت هیچ مشکل و گرفتگی نداره و مشکلش فقط عصبیه ... خداروشکر که قلبش سالمه ... هر وقتم بهش زنگ میزنم میگه داشتم خواب می دیدم پسرتو بردم بیرون گردش ... لباس تنش کردم و ... شکر خدا یه دفه خواب دختر ندیده ... فکر کنم وقتی بچه ما بدنیا بیاد نبینیمش ... والا انگار بچه مامانمه سوال

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ نلی ]

رفتیم تو هفته دهم ... پریشب رفتیم دکتر همه چی طبیعی بود ... صدای جفت رو با دستگاه تو مطب شنیدیم ... یه چیزی مثل صدای قلب خودمون ولی ضعیف تر ...

دیشب خواب میدیدم یه پسر دارم اسمشم نیما بود ... نوزاد و کوچولو بود ولی حرف میزد نیشخند فکر کنم به مامانش رفته بود ... دکتر بهم گفت ماه دیگه برام سونوگرافی می نویسه ... تا اون موقع دق کردم من ...

25 آذر تولد علی بود ... هنوز کادوشو ندادم یعنی وقت نمی کنیم بریم بخریم چون شلوار می خواد خودش حتما باید باشه خب چشمک امسال خیلی تنبلی کردم اصلا حوصله خرید کردن نداشتم بهش گفتم هرچی خودت لازم داری برات می خرم ... ولی یه کیک خوشگل خریدم که بعدا عکس رو میزارم ... (یه سایت آپلود درست حسابی بهم نشون بدین لطفا)

فردا مامان میره بیمارستان برای آنژیو گرافی ... امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه ... منم صبح میرم بیمارستان با حامد و مامان ... برا مامانم دعا کنید لطفا قلب

این روزا حال و حوصله ندارم نزدیک امتحانامه و هیچی درس نخوندم همش استرس دارم ...

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نلی ]

ما شش هفته و چهار روزمون شد خجالتحالمون خوبه فقط تا صدای قلب فینگیلی رو نشنویم همچین باورمون نمی شه ... ابرو خب چیکار کنم دست خودم نیست دیگه اولین باره ...نیشخند

سه شنبه هفته گذشته رفتم خونه مامانم البته چون ماشین باطریش تموم شد علی موند اونو بخره و رفت خونه مامانش چون فرداش باید میرفت اداره منم با حامد جونم رفتم کرج ... چهارشنبه تولد مامانم بود ... منم چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم خلاصه که تا پنج شنبه صبح خونه مامان بودیم ... صبحشم علی منو رسوند دانشگاه و خودشم کار داشت رفت خونه مامانش ... برای مامان کادو عطر خریدیم (طبق معمول همیشه)

اینم عکسش

عطر مامانی

اینم یه عطر برای خودم که مدتها بود می خواستمش ولی الان وقتش بود ...

امشبم میریم خونه مامان علی ... فردا صبح حلیم نذری دارن و همه اونجا هستم ...

لطفا تو این روزا برام دعا کنید .... ماچ

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نلی ]

هفته پیش سه شنبه با سرویس رفتم و اول دوییدم تو آرایشگاه بعدم رفتم داروخونه یه بی*بی چک گرفتم و خیلی بی خیال امتحانش کردم که یهو دیدم یه خط دوم کمرنگ هم پیداش شد ... کلی ذوق زده شدم و زنگ زدم که جناب دلدار اومدنی یدونه دیگه بخره که مطمئن بشیم ... دومیم کمرنگتر از اولی ولی معلوم شد ... چهارشنبه صبح اول وقت رفتم آزمایشگاه و قرار شد ساعت 6 عصر برم جوابشو بگیرم ... اول قرار بود با علی برم بعد کار براش پیش اومد و منم عصبانی شدم و خودم رفتم ... وای چه لحظه وحشتناکی بود وقتی که جواب آزمایشو داد دستم ... به خانومه گفتم من چطوری بفهمم نتیجش چیه ؟؟؟ حالا داشتم می مردما ... نگاه کرد گفت آزمایش بتاس گفتم بله ... گفت مثبته مبارکه .... انگار دنیا رو به من دادن اصلا نفهمیدم چطوری از آزمایشگاه اومدم بیرون رسیدم سر میرداماد ... اول به خواهر علی و دوستم گفتم و چون علی نیومده بود گفتم فردا صبح بهش میگم تا حالش جا بیاد ... ولی نشد که اذیتش کنم و خواهر بزرگش با التماس ازم خواست که خودش این خبرو به داداش جونش بده ... چشمک همون موقع که داشت بهش می گفت داشتیم از گیت های جدا میرفتیم بیرون و همدیگرو نمی دیدم ... دوییدم و از گیت رد شدم دیدم صدای خندش سازمانو برداشته ... اشک تو چشماش پر شده بود ... منم که سرتق اصلا نذاشتم اشکم دربیاد ... خلاصه که به جرات میتونم بگم بهترین روز زندگیم بود ... دیشبم رفتم دکتر که گفت پنج هفته و چهارروزه ... هیچ آزمایشی چیزی هم برام ننوشت ... فقط قرص آهن و فولیک اسید بهم داد ... خیلی نگرانم برای سه ماه و نیم اول خیلی هشدار بهم داد که خطرناکه و خیلی باید مواظب باشم ... دوستای مهربونم برام دعا کنید تا این مدت بگذره ... من همینطوری الکی غصه میخورم اینم دیگه مزید بر علت شده ... نگرانم که نکنه برای نی نی اتفاقی بیفته ... از لطف همه دوستایی که بهم تبریک گفتن سپاسگزارم ... همتونو یه دنیا دوس دارم ماچ چ چ چ چ چ چ چ

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نلی ]

ما مامان شدیم ...

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٠ ‎ق.ظ ] [ نلی ]

من عاشق برفم (فک نکنید ندید بدیدما!!!!!!!!) ... دیروز بعدازظهر که رفتیم تو پارکینک با یه عالمه برف مواجه شدیم حتی نمی تونستیم ماشینو پیدا کنیم ... نیشخندبعدشم تا علی برفارو پاک کنه من یه چندتایی عکس انداختم ... عاشقتم برففففففففففففففففففف

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ نلی ]

عجب برفی داره میاد ... آخه پاییز و برف ؟؟؟؟؟؟؟ ما که امروز دو ساعت و ربع تو راه بودیم ... تو اداره خیلی معرکه شده همه جا سفید و باحاله ...

دیروز علی رفت سرکار و مامان و حامد اومدن خونه ما جاتون خالی یه قورمه سبزی توپ درست کردیم و لمبوندیم خوشمزه یه مهمون ناخونده نازم داشتیم که عکساشو براتون میزارم

امروز صبح و برف

http://s2.picofile.com/file/7177782361/IMG_0135_FILEminimizer_.jpg

مهمونمون خانم لوسی بغل مامانم ... دختر همسایمونه که اومده بود مهمونی

http://s2.picofile.com/file/7177789137/IMG_0105_FILEminimizer_.jpg

تشریف بردن بغل جناب دلدار پایینم نمی یاد ... غریبی می کرد بچه

http://s2.picofile.com/file/7177789458/IMG_0128_FILEminimizer_.jpg

اینم برف از پنجره اتاقم تو اداره

http://s2.picofile.com/file/7177789886/IMG_0139_FILEminimizer_.jpg

بازم برف

http://s2.picofile.com/file/7177790000/IMG_0141_FILEminimizer_.jpg

و بازم علی و لوسی

http://s2.picofile.com/file/7177790214/IMG_0126_FILEminimizer_.jpg

 

[ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ نلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست. زندگی ، آبتنی کردن در این رود است. وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم. دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!!
صفحات دیگر
امکانات وب
بک لينک